صدم غم هست اما همدمی نیست وگر یک همدمم باشد غمی نیست هزاران رازم اندر سینه پژمرد دریغا و دریغا محرمی نیست گنه نا کرده باد افره کشیدن خدا داند که این درد کمی نیست بمیر ای خشک لب در تشنه کامی که این ابر سترون را نمی نیست خوشا بیدردی و شوریده رنگی که گویا خوشتر از آن عالمی نیست کم ست امید اگر صدبار گویم صدم غم هست اما همدمی نیست.